![]() عبداله هندیانی
منوی اصلیتخلص "عبدی" متولد:1350 وبلاگ شعر و عرفان گزیده ایست از اشعار این حقیر که به محضرتون تقدیم میکنم. ضمنا کلیپها و ترانه های زیبا رو نیز در نوانما ها می تونین مشاهده کنین. ابراز نظرات و نقد های شما عزیزان لذت حضور را صد چندان می کنه. منتظر نظرات همه دوستان هستم .
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
دی 1389
اردیبهشت 1389 شهریور 1388 خرداد 1388 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 جستجو
پیوندها
دختر باران
همه چی فارسی حرفهای نگفته هنر از دریچه ای دیگر پرواز فصلی با نوشتن (شهرام گراوندی) در انتظار ادبیات و شعر(دکتر روشن فومنی) ستاره و سیاره حدیث عشق نشان عشق فریاد عاشقانه ربکا 13 (نصیر رضائی نژاد) صدای گینار رویای شیرین رویای عشق(نگار) سيروس شرقي alexa yahoo نوانما ها
صدایم کن(افتخاری)
دیوانه مجنون (علیرضا افتخاری) صیاد (علیرضا افتخاری) با شوق تو (محمد اصفهانی) دلم گرفته ای دوست (همایون شجریان) آمدی جانم بقربانت (شهریار) جزیره پنجره تصور کن آرشیو نوانما ها |
ِ
شور عشق
![]() طالعم دیدم در آغوش زمان دست معشوقی نهاده در میان با نگاهش شوق در جانم دمید لرزه بر دل شد صدایش را شنید راز دل گفتم به جان و دل خرید تارهای عشق بر جانم طنید هر چه دیدم عشق بود و شور بود ساحلی آرام و پر از نور بود همدم من گشت و دل شیدا نمود تشنه بودم آب را بر من گشود ابر شد بارید بر این تفته خاک از دلش روئید عشقی پاک پاک جـــاودان شد عشق مـا از خاک رفت دل در ایــــن ایــــام تــــا افلاک رفت نغمــه امّید بــــــــر جانــــــم نشست روح و ریحانم شد این ققنوس مست مهــــــر او را در دلم جـــــا داده ام من بــه امّیدش در اینجــــا مانده ام |+| نوشته شده توسط عبدی در جمعه هفدهم دی 1389 ساعت 14:54 |
ترانه دلتنگی
آسمـــون قلب مـــــن ، روز و شبش بارونیه می دونی این دل من ، تــو دست تو زندونیه فکر می کردم که اگه ، پیشــــم نباشــی بتونم لحظه هامو بی تو باز ، عزیـــــــزم بگـذرونم
ولی اون وقتی که از پیشم ، تو
رفتی به خدا حتـی یک لحظــــــه نشد ، غمت از دلـم جدا
مــی دونی نبودنت ، بـــــا مـن تنها چه کرد بــاغ دل خزان شد و ، همـه
پائیزی و زرد
همیشه منتظــــــــــــرم ، تاریکی تموم بشه نکنــــــه دیـــــدن تو ، فقــط آرزوم بشه
دل تنگــم طـــــاقـــــت ، دوری از تو نداره دل دیوونــــــــه مـــــــن ، برا تو بی قراره
گفته بــــودی میائــی ، از سفر دورو دراز کی میشه مــــن ببینم ، چشم زیبای تو باز
با نگـات رهـــا کنی ، تــن خسته از قفس با مــــن تنها بشی ، همه شب تو همنفس
شب تیــــــره منو ، همیشه ستــاره باش قلب خسته از غمو، گـرمی از شراره باش
حالا کــه حرف دلم ، رو شده بـــــرای تو به خــــدا هر چی بشه ، من میشم فدای تو
دوباره میگم برات ، تو به من گوش میکنی؟ زود بیا کنــــار من ، یا فراموش می کنی ؟
|+| نوشته شده توسط عبدی در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389 ساعت 11:7 |
عشق چیست
![]() هـر که را دیدم ز عشقـــــــــی دم زند عشــق را نادیــــــده در مـــــــــاتم زند همچو تسبیحی کــه چرخان گشته است عشق چون بازیچه بر جان گشته است عشــــق کی جز درد هجران بوده است هـــــر که عاشق شد پشیمان بوده است عشــق را گوینـــــــد چون شمعی بسوز بهـــــــر معشوقـــــــت لبانــــــت را بدوز روشنــــــــــــی بخــــــــش دل پروانه شو یــــــا بـــــــــه مستـــــی وارد میخانه شو تـــــــا که پرسیدم ز پیری عشق چیست گفت چون عاشق شوی دانی که چیست عشـــــــق تنهــــا یک نشان دارد جوان با فنــــــا گشتــــن شـــــود عشقی عیان عــــاشـــــق و معشـــــــوق ممزوج همند ایـــــــن چنیـــــن عشــــــــاق در دنیا کمند عشــــــــــق را خواهـــــی برو دیوانه شو مست شــــو بـــــا ایـــــن و آن بیگانه شو عشق را خواهـــــی فنـــــــا شو هیچ شو در دل معشوق خـــــــــود چـــــون پیچ شو عشق بـــــا انـــــدوه هـــــم پیمانه نیست در دل معشـوق غــــــــــــم را خانه نیست عشـــــــــــق هرگـــــز گم شدن معنا نبود هــــــــــر کـــــه عاشق شد دلی زیبا ربود عشـــــق دانی سـوز و درد و هجر نیست در دل عشــــــــــاق جـــــــز او فکر نیست کاش من عاشـــــق شوم بینم که چیست معنی عشقــــــی نمـــــی دانم که چیست |+| نوشته شده توسط عبدی در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 5:53 |
دل بیمار
چکنـــــم ایــــن دل دیوانـــه دلش تنگ شده دل تــــو بــــر مــــن بیچاره چرا سنگ شده
گفتگــــوی دل و دلـــداده شنیـــــدن دارد از چــه ایــن حرف بـــرای تو بدآهنگ شده
شاید از مـــن تــو گذشتی به هوای دگری ! یـــــا کـــه در محفــــل دلدادگیت جنگ شده
گــو نگاری که مرا برده ز یاد تو کجاست ؟ تا بگویم کـــه چرا چنگ در این چنگ شده
عاقبت رفتـــی و از یــاد تـــو دل نیز برفت گوئی آواز دگـــر بــر تـو خوش آهنگ شده
چــه شود آخـــر کـــارم زجفــــای تو عزیز وای از این عشق که در بزم ریا رنگ شده
خاطرت در دل ما هست چو "عبدی" برود دل غمدیــده بـــه تقدیـــر و رضا تنگ شده
|+| نوشته شده توسط عبدی در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 ساعت 19:8 |
زمستان
دیده بودی آیا ؟ جای پایی که نشان از گذر حادثه بود در پی رفتن او روی آن برف سپید یا ندیدی شاید ؟ گویمت باز ز اندوه سپید در پس هر قدمی داغ دردی دیگر می نهادش بر جای می شنیدی آن دم آهِ آن برف در این دشت سپید در گذرگاه زمان دیگر از دشت سپید اثری دیده نشد جای پاهای من و او همه جا اثر از داغ و درفشی می کرد که نشاندیم بر آن سینه برف وای از آن لحظه تلخ لیک بگذشت زمستان و نبود در بهاران اثر از آن همه درد آفتابی تابید گرم بر دشت سپید جای پا ها گم شد سبز گردید سفید ( عبدی) |+| نوشته شده توسط عبدی در جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت 15:12 |
موسم تنهائی
شـــــد موســـــم تنهائی و مــــــن یار ندیدم عابـــــــد شـــــدم و رخصــــت دیدار ندیدم
وقتست غنیمت کــــــه طبیب آمـــــده امروز شب گشـــت و در ایـــن بـــادیه بیمار ندیدم
رســوای جهـــان گشتم و از خود که گذشتم آری همـــــه جــــــا جــــــز رخ دلدار ندیدم
نـــــــاز تــــــــو نیــاز دل غمدیده مــــا بود تــــــر دیـــــده مــــــا گشت و مددکار ندیدم
یــــــــا زود بیــا یــــــا کــه بمیرم ز فراغت قربــــان تـــــو گــــردم ز خــود انکار ندیدم
مستــان همه حیران شده از مستی "عبدی" مــــن گشتــم و جـــــز مست گرفتار ندیدم |+| نوشته شده توسط عبدی در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ساعت 11:54 |
عبدی
گفته بودی کـــه چرا ، نــــام من عبدی شد چـــه شـــــود عبدالله ، لاجــــــرم عبدی شد
در قفس گشت اسیر ، این تن پست و حقیر آن کــه از بند رهـــا ، نشـــــــود عبدی شد
هــو که از یاد برفت ، مـن از آن در برسد بنده او نشـــــــــــوی ، بند مــــن عبدی شد
هر که را باده عشق ، نخورد در بَـرِ دوست مست و دیوانه نشد ، چون که او عبدی شد
از منیٌت چـه زمـان ، " عبدی " آزاد شـود بنده حـــــق بشــــود ، آنکــــــه او عبدی شد |+| نوشته شده توسط عبدی در یکشنبه پنجم آبان 1387 ساعت 12:17 |
عشق
سالهـــــــا گشتیم و آخــــــر بــــی نصیب بــــــر دل بیمار مـــــــــــا نامـــــــد طبیب
عاقبت ایـــــــام بــــــی مهــــــری گذشت نغمه ای آمــــــد بــــه گوشم چون لهیب
شرزه بـــــر جانــــــــم نـــدای عشق زد خطبه خوان گشتم به منبر چون خطیب
در نهـــــان چــــون دل اسیر عشق شد در عیــــان هـــــــر سو ندیدم جز حبیب
عشق مـن از ما گریزان گشت و رفت لیک آیــــــد بـــــــــر مشامم بوی سیب
روزگـــــــاری بـــــود و رویایی گذشت خواب شیرین بــــود این خواب عجیب
" عبدی " از پایان هجران آگه است عشق چــــون آمــد مده خود را فریب |+| نوشته شده توسط عبدی در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 21:35 |
پائیز
پائیزو هقْ هقِ برگهای زرد در زیر دست و پا بر خاطرم نشاند مرگ دوباره آن بوستان سبز گویا شنید گنجشکِ دل سپرده به گلهای سبز باغ آهنگِ رفتنِ این بزم با صفا آری چه زود پایان نغمه مستانه اش رسید گردید موسم یک انتظار سرد طوفان حادثه با شدت تمام برچید هر چه هست اندوه مرگ گل بغض نهفتِهء این ابر تیره را بار دگر شکست خورشید رفت بلبل نخواند دیگر نبود بلبل مستی کنار گل اما زمین سرد تنها به انتظار با خود چنین بگفت آیا رسد بهار ؟؟؟ |+| نوشته شده توسط عبدی در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 ساعت 10:49 |
عبور لحظه ها
در عبور لحظه ها آه ، دیدم آمدی چه هراسان چه لطیف ایستگاه دل من چه شده گشت نظیف باز لرزید دلم این تصادف نَبُوَد دیده ام دید تو را نیمکت کهنه باغ دید و خندید چرا یاد آن روز که رفت پشت آن بید که همچون دل من با نگاه تو بلرزید تنش در غروبی که شکست نیمکتها نو بود عشق هم با ما بود آه از آن روز که رفت !!!! باز روزی دگر است این تصادف نَبُوَد دیده ام دید تو را نیمکت کهنه باغ دید و خندید چرا
(عبدی) |+| نوشته شده توسط عبدی در جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت 13:6 |
|