![]() عبداله هندیانی تخلص "عبدی" متولد:1350 وبلاگ شعر و عرفان گزیده ایست از اشعار این حقیر که به محضرتون تقدیم میکنم. ضمنا کلیپها و ترانه های زیبا رو نیز در نوانما ها می تونین مشاهده کنین. ابراز نظرات و نقد های شما عزیزان لذت حضور را صد چندان می کنه. منتظر نظرات همه دوستان هستم .
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
دختر باران
همه چی حرفهای نگفته هنر از دریچه ای دیگر پرواز فصلی با نوشتن (شهرام گراوندی) در انتظار ادبیات و شعر(دکتر روشن فومنی) ستاره و سیاره حدیث عشق نشان عشق فریاد عاشقانه ربکا 13 (نصیر رضائی نژاد) صدای گینار رویای شیرین رویای عشق(نگار) نوانما ها
صدایم کن(افتخاری)
دیوانه مجنون (علیرضا افتخاری) صیاد (علیرضا افتخاری) با شوق تو (محمد اصفهانی) دلم گرفته ای دوست (همایون شجریان) آمدی جانم بقربانت (شهریار) جزیره پنجره تصور کن آرشیو نوانما ها |
ِ
چرا رفت
رفتــی ز بـــرم شـــادی و دولت ز سرا رفت آن مستـــی و دلبستگی و مهــر و وفا رفت
رفتــی و دگــر شــوق از ایــن خانــه ویـــران چـــون رفت همه زندگی و شور و صفا رفت
بـــر آن همه دلدادگـــی و عشق و جنونم چشمــــان تـو پوشیده و بر من چه جفا رفت
رفتـــم بـه در مسجــد و بتخانـــه به زاری گویــــا کــه از این مسجد و بتخانه خدا رفت
«عبدی» نظری کن به همه عمر که بگذشت شایـــد کـــه بدانـی سبب چیست ، چرا رفت |+| نوشته شده توسط عبدی در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 12:0
مرگ دل
شب در سایه سکوت اندوه لانه کرد لغزید موج سرد مغرور و بی خبر بر ساحل امید گردید غوطه ور گویا که دل برید ساحل ز هر چه دید ناقوس دل شکست زین هجمه های پست تزویر شب چنین پوشید هر چه هست صبحی دگر رسید همراه خود نوید دلبر به انتظار اما دلی ندید (عبدی) |+| نوشته شده توسط عبدی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 8:36
کاش
کاش می شـد آستانــــت را بــــه گــــل افشان کنم یــــا که جـــــــان را بر سر پیمان خود قربان کنم
کاش می شد خون چکان چون لاله های واژگون روی خــــود از چشم چون شهلای تو پنهان کنم
کاش می شد در فراغـــــت خاطـــــرم از یــاد تو دور می شد یا که با وصل تو غم درمان کنم
کاش می شد از شــــرارعشق درهر صبح و شام همچـــو شمعی آب گــردم جان خــود سوزان کنم
کاش می شد بــــر ســـر ویرانـــۀ رنـــگ و ریــا عاقبـــــت مــــن کلبــــه عشق تو را بنیان کنم
کاش می شد سور اسرافیــــل بـــــر مـا می دمید تــــا کـــه "عبــدی" را فدا من در غم هجران کنم
|+| نوشته شده توسط عبدی در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 10:29
سوخته دل
سالهـــائی سخت بـر من رفت و غم همخانه ام رونقی دیگــــر نــدارد عشـــــق در کاشانه ام
ساغـــــر و پیمانــــه و مِــیْ بــر دل بیمــار من مرهمی دیگــــر نباشـــد پُـــــر شـــده پیمانه ام
دلبـــرم چــون حزن ما را دید بر من بی شکیب گفت هجران بهتر از وصل است چون دیوانه ام
ســـر به بالینـــــم گــذارم تا رسد آن مرغ شوم گـــــــل بچیند باغبــــان زیـــن بوستان بیگانه ام
آتش هجــــــــران نسوزد وصـــل سوزاند دلم عاقبت « عبدی » بسوزد گِــرْدِ شَمْعْ پروانه ام
|+| نوشته شده توسط عبدی در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 19:41
بیاد یار
آن شب که چشم مست تو ، خواب از دوچشمـانم ربود جـــانم ، شفـا بودی مرا ، وصـف تــــو درمــانم نمود
چـــون عندلیب عشـق را ، در گــــلْ سِتــــانت یــافتـــم دیدم که با شـور و شعف ، بـــر دلبــران خوانـد سرود
از شوق بلبـــل غنچه ها ، بشکفتــه در ایـــن بوستان هر دم که می دیدم تو را ، قلبـــم نگاهـــــت می ستود
بار دگر کــــردی طلــوع ، ای ماهتـــاب عشـــق مــن بر من بتابـان مهــر خود ، وز دل بگویــــم مــن درود
«عبدی» ز شوق دیدنت ، گردیـده خنــدان همچــو گل گویـــم کــه عالـم بشنـود ، غــم از دلـمْ عشقتْ زُدود |+| نوشته شده توسط عبدی در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 11:13
|