تبليغاتX
شعر و عرفان
ِ
محفل دلدادگی

شعر و عرفان 

 

وای از آن لبخند چون دیدم مرا دیوانه کرد

بــــا همه دلدادگان مــا را چنین بیگانه کرد

 

از نگاهت لـــرزه  بــــر اندام رنجورم فتاد

گردبادی گشت و این کاشانه را ویرانه کرد

 

روشنی بخش وجودم  گشتی ای  مـــاه منیر

شمع بودی جلوه ات دلـــداده را پروانه کرد

 

قصه عشق تـو سوزان است و آتش بر دلم

عشق تو جور زمان در خاطرم افسانه کرد

 

مستی من نی  ز مـی  یــا  باده رنگین بود

درد هجرانت دل غمدیــــده را مستانه کرد

 

هرکـــــه را در محفل دلدادگی مهمان شود

در مقـــام عاشقی بی مایــه را فرزانه کرد

 

" عبدی "  از یاران ندارد انتظار همدلی

عاقبت غــم در وجود خسته من خانه کرد

 

|+| نوشته شده توسط عبدی در سه شنبه نهم مهر 1387 ساعت 10:39 |